وبلاگ چشمک

بزرگترین آرزوی من این است که کوچکترین آرزوی تو باشم

نامه مامان غضنفر به غضنفر

گضنفر جان سلام !ما اينجا حالمام خوب است .اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد .اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر ﻻزم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست .همين هفته پيش دو بار بارون اومد . اوليش ۴ روز طول کشيد، دوميش ٣ روز. ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم .آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد .ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

پدرت هم که کارش را عوض کرده .ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدﷲ. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه

 ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره، اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده ..خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي

  اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد .هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره. فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني باﻻخره به سلامتی عمو شدي يا دايي

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد.

راستي :گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 14:20  توسط علیرضا  | 

کارمند تازه

‫مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می ‌زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.‬
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:1  توسط علیرضا  | 

دو خلبان نابینا

دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:

باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!‬

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 10:8  توسط علیرضا  | 

جوک و اس ام اس خنده دار جدید شهریور


به یارو میگن طاقت شنیدن خبر بد داری ؟

میگه آره ، گفتن بابات مرد !

گفت: خاک تو سرت فکر کردم یارانه ها رو قطع کردن !

.

.

.

زندگی چیست !؟

فاصله ی بین مای بیبی تا ایزی لایف !

.

.

.

رسد آدمی به جایی که به جز غذا نبیند

رمضان شناختم من به خدا قسم غذا را !

.

.

.

( کالسکه )

واژه ای است که یک اصفهانی ، هنگام تست یک میوه کال بکار میبرد !

.

.

.

زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا !

.

.

.

اس ام اس خنده دار

از قلبم پرسیدم فرق عشق و دوستی چیه؟

قلبم جواب داد: کار من تامین خون بدنه

سوالای چرت و پرت از من نپرس !

.

.

.

موجود پریشان نحیفی هستم

پیش تو تمنای ضعیفی هستم

تو سطل زباله‌ای پر از خوش‌بختی

من گربهٔ ولگرد کثیفی هستم !

.

.

.

در چه ماهی هست که زنها در آن کمتر حرف میزنند !؟

جواب: ماه اسفند

آخه ۲۹ روزه !

.

.

.

.

غضنفر رو صدا میکنن میگن پاشو سحره

بیدار میشه میبینه سحر نیست ! سانازه !

.

.

.

اس ام اس جالب

گونی برنج خاطره چیست !؟

کیف سامسونت غضنفر برای رفتن به تمام نقاط کشور !

.

.

.

فرق مرغ و حیف نون چیست !؟

مرغ میشینه می رینه !

ولی حیف نون تا به یه کاری نری نه نمیشینه !

.

.

.

امیدوارم که به اندازه مژه کوچک ردیف پایین چشم چپ پشه

غم تودلت نباشه ! طاعات و عباداتت قبول

.

.

.

بهترین لحظه زمانیست که فکر میکنی فراموشت کردم امّا

ناگهان اس ام اسی میرسه که فکر میکنی منم اما بد میبینی ایرانسل بوده!

.

.

.

ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺻﺪ ﻭ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ

ﻣﻴﮕﻪ ﻳﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺻﺪ ﻭ ﺩﻩ ﺑﻔﺮﺳﺘﻴﻦ

ﺑﻘﻴﺸﻮ ﻫﻢ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﺪﻳﺪ!

.

.

.

اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی

و دیدی همه چیز خیلی خوبه، نه غمی هست نه دردی

بدون که دیشب تو خواب مردی!

روحت شاد یادت گرامی !

.

.

.

 

من واقعا به مامان و بابام حسودیم میشه !

چون من هیچوقت نمیتونم بچه ای به باحالیه بچه ی اونا داشته باشم !

.

.

.

خرگوش می ره تو جنگل روباه رو می بینه داره تریاک می کشه می گه اقا روباه این چه کاریه پاشو بدوییم شاد باشیم می رن تا می رسن به گرگه می بینن داره حشیش می کشه خرگوش می گه اقا گرگه این چه کاریه پاشو شاد باشیم بدوییم گرگم پا می شه می رن ۳تایی می رسن به شیره می بینن داره تزریق می کنه خرگوش می گه اقا شیره این چه کاریه پاشو بدوییم ورزش کنیم شاد باشیم شیره می پره می خورتش گرک و روباه می گن چرا خوردیش این که حرف بدی نزد؟ شیره می گه نه بابا این پدر سوخته هرروز اکس می زنه می یاد مارو می دوونه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 16:36  توسط علیرضا  | 

احمقانه ترين سوالات از مایکروسافت

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده اند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:


1- کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من نمی توانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.

2- کاربر: من نمی توانم کانال های تلویزیون را با مونیتورم عوض کنم.

3- کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم می توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید.

4- کاربر: اینترنت من کار نمی کند؟
مشاور: مودم را وصل کرده اید ، همه سیم های کامپیوتر را چک کرده اید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده ام!

5- کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمی گوید چون با من لج کرده

6- مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.

7- مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاهتان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می کنم من را ببیند؟

8- کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟

در یک مورد دیگر نیز مرکز مشاوره مایکروسافت در انگلیس لیستی از سوال های ابلهانه مشتریانش را اینگونه منتشر کرده است.

مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید...

مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه.. ببخشید...

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده.
مرکز : و الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:58  توسط علیرضا  | 

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است…آن را تمرین کن.

پرمعنی ترین کلمه((ما)) است…آن را به کار بر.

عمیق ترین کلمه((عشق)) است…به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است…با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه((من)) است…از آن حذر کن.

نا پایدارترین کلمه((خشم)) است…آن را فرو بر.

بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است…با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه ((کار)) است…به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه((طمع)) است…آن را بکش.

سازنده ترین کلمه((صبر)) است…برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه((امید)) است…به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است…آن را نخور.

تواناترین کلمه((دانش)) است…آن را فرا گیر.

محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است…آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه((شانس)) است…به امید آن نباش.

لطیف ترین کلمه((لبخند)) است…آن را حفظ کن.

ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است…آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه((سلامتی)) است…به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است…به آن اعتماد کن.

دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است…از آن سو استفاده نکن.

زیباترین کلمه((راستی)) است…با آن روراست باش.

زشت ترین کلمه((تمسخر)) است… دوست داری با تو چنین شود؟؟

موقر ترین کلمه((احترام)) است…برایش ارزش قایل شو.

آرامترین کلمه((آرامش)) است…به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است…حواست را جمع کن.

دست و پا گیر ترین کلمه((محدودیت)) است…اجازه نده مانع پیشرفتت شود.

سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است…وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است…مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاریک ترین کلمه((نادانی)) است…آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است…آن را نادیده بگیر.

صبور ترین کلمه((انتظار)) است…منتظرش بمان.

با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است…سعی خود را بکن.

قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است…راز زیبایی در آن نهفته است.

رسا ترین کلمه((وفاداری)) است…بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است.

محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است…زندگی بدون آن پوچ است.

و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است…پس پیش به سوی آن.‬

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 16:24  توسط علیرضا  | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
شاید شبیه قصه ی خیلی از ما باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:21  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 22:17  توسط علیرضا  | 

شاهنامه رزم رستم و ویروس

و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو Virus کنون رزم

داد / بگفتا به رستم که ای نیکزاد Diskکه اسفندیارش یکی

  افراسیابSiteناب / که بگرفتم از  Fileباشد یکی Disk دراین

چنین گفت رستم به اسفندیار / که من گشنمه نون سنگگ بیار

جوابش چنین داد خندان طرف / که من نون سنگگ ندارم به کف

هان! / که هم نون و هم آب باشد درآن ،Disk برو حال می‌کن بدین

تهمتن روان شد سوی خانه‌اش / شتابان به دیدار رایانه‌اش

اشPowerاش / بزد ضربه بر دکمه Mini Tower  چو آمد به نزد

اش گذاشتDrive را در Diskدگر صبر و آرام و طاقت نداشت /مر آن

دیسکت گرفتRoot از  Listنکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت / یکی

  آنجا و اجرا نمود Enterبود / بزد Fileدیدش یکی Diskدر آن

شد پس از آن عیان / با فیلم و موزیک و شرح و بیانDemoکز آن یک

  که رستم در آن ماند مبهوت و منگ  / Hangبه ناگه چنان سیستمش کرد

و همان شد که بود Hangنمود / همی کرد Resetچو رستم دگرباره

تهمتن کلافه شد و داد زد / ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود / بیامد که لیسانس رایانه بود

    و برنامه خوشگلش Diskبدو گفت رستم همه مشکلش / وز آن

  آورد پیش Bootableچو رستم بدو داد قیچی و ریش / یکی دیسک

اندرش / چو کودک که گردد پی مادرشToolkit، Hardیکی

یافت / پی حذف امضای ایشان شتافتVirusبه ناگه یکی رمز

    برانداختشBoot Sectorرا نیک بشناختش / مر از  Virusچو

  Bitآن گشت هشتاد Byteکه هر  / Toolkitیکی ضربه زد برسرش

را / تهمتن به رایانه زد بوس را Virusبه خاک اندر افکند

چنین گفت تهمینه با شوهرش / که این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مکن / ز رایانه اصلا تو صحبت مکن

از  اسفندیارDiskقسم خورد رستم به پروردگار / نگیرد دگر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:35  توسط علیرضا  | 

آیا میدانستید که دانشمندان ثابت کرده اند که گل سرخ ترکیبی از بوی 40 نوع گل مختلف است ؟

 

آیا میدانستید که اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟

 

آیا میدانستید که این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش میترسد ؟

 

آیا میدانستید که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟

 

آیا میدانستید که در حال حاضر 6 میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با 1094 اختراع رکورد دار است ؟

 

آیا میدانستید که اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟

 

آیا میدانستید که وسعت کره ماه به اندازه قاره استرالیاست ؟

 

آیا میدانستید که ملخ ها فراوان ترین موجودات بر روی زمین هستند و موجوداتی هستند که در روز دو برابر وزن خود غذا می خورند ؟

 

آیا میدانستید که هر چشم مگس از10 هزار عدسی تشکیل شده است ؟

 

آیا میدانستید که طبیعت سیاره اورانوس بر خلاف زمین است یعنی دو قطبش گرم و قسمت های استوایی آن بسیار سرد است ؟

 

آیا میدانستید که سوسک ها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند. آنها میتوانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون آب زنده بمانند ؟

 

آیا میدانستید که نیروی جاذبه ماه میتواند باعث زمین لرزه شود ؟

 

آیا میدانستید که شیارهاى کف دست کمکی براى بهتر گرفتن اشیاء است ؟

 

آیا میدانستید که لاشخورها قادر به دیدن یك موش كوچك از ارتفاع ۴ كیلومتری میباشند ؟

 

آیا میدانستید که مردم فیلیپین به بیش از ۱۰۰۰ لهجه سخن میگویند ؟

 

آیا میدانستید که مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند ؟

 

آیا میدانستید که مصرف زغال اخته از تنگی عروق خون جلوگیری میكند ؟

 

آیا میدانستید که خورشید در مدار کهکشان شیری با سرعت ۹۰۰۰۰۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکند ؟

 

آیا میدانستید که نام قدیم یونان، هلاس برگرفته از هلیوس خدای خورشید بوده است ؟

 

آیا میدانستید که فقط قورباغه های نر قور قور می کنند ؟

 

آیا میدانستید که خرس با تمام سنگینی خود میتواند با سرعت ۵۰ كیلومتر در ساعت بدود ؟

 

آیا میدانستید که افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند ؟

 

آیا میدانستید که شكلات بر عصب و قلب سگ تاثیر بد دارد، با کمی شكلات میتوان یك سگ را کشت ؟

 

آیا میدانستید که یک قطره لیكور عقرب را دیوانه می كند و عقرب خودش را نیش می زند و می كشد ؟

 

آیا میدانستید که مایع موجود در نارگیل نارس را می توان بجای پلاسمای خون استفاده كرد ؟

 

آیا میدانستید که درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد ؟

 

آیا میدانستید که زهره تنها سیاره ای است كه در جهت عقربه های ساعت بدور خودش می چرخد ؟

 

آیا میدانستید که برای اینكه ۷۰۰ گرم به وزن شما اضافه شود باید ۹ كیلو سیب زمینی بخورید ؟

 

آیا میدانستید که در بین انواع خرس، خرس پاندا بزرگترین جمجمه را دارد ؟

 

آیا میدانستید که شیرینی تنها مزه ای است كه جنین در رحم مادر هم می فهمد ؟

 

آیا میدانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد كه ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر او قرار دارد ؟

 

آیا میدانستید که 20 درصد آب شیرین جهان میان آمریكا و كانادا قرار دارد ؟

 

آیا میدانستید که بیماری قند اولین عامل كوری در مردم جهان است ؟

 

آیا میدانستید که دانشمندان دریافته اند که مورچه همچون انسان صبح ها خمیازه میکشند ؟

 

آیا میدانستید که زنبور از بوی عرق بدش میاید و به كسی كه بدنش بو دهد یا عطر زده باشد حمله می‌كند ؟

 

آیا میدانستید که رنگ سفید برای زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه ای ناراحت كننده است ؟

 

آیا میدانستید که نعناع سكسکه و تنگی نفس را شفا میدهد ؟

 

آیا میدانستید که جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است ؟

 

آیا میدانستید که نوزاد بیش از ۳۰۰ استخوان دارد که با رشد بعضی از آنها به یكدیگر جوش می خورند ؟

 

آیا میدانستید که تقریباً یك سوم وزن یك زن و یك دوم وزن یك مرد را ماهیچه تشكیل می دهد ؟

 

آیا میدانستید که لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟

 

آیا میدانستید که خوردن یک سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود ؟

 

آیا میدانستید که موشهای صحرایی سالانه یک سوم ذخایر غذایی جهان را نابود میسازند ؟

 

آیا میدانستید که چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با ۱۳ کشور هم مرز است ؟

 

آیا میدانستید که موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند ؟

 

آیا میدانستید که خوردن کاهو مانع ریزش و سفید شدن موها میگردد ؟

 

آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید ؟

 

آیا میدانستید که یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم كافی برای كشتن ۲۲۰۰ انسان را دارد ؟

 

آیا میدانستید که مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند ؟

 

آیا میدانستید که بیشترین سر دردهای معمولی از كم نوشیدن آب می باشد

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:25  توسط علیرضا  | 

مقدمه جدید گلستان سعدی

 
 
منت خدای را عزوجل که زن را قندو عسل قرار داد. همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزيد رحمت. هر لنگه كفشي كه بر سر ما مي خورد مضر حيات است و چون مكرر فرود آید موجب ممات. پس در هر لنگه كفش دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخي واجب. 
مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد
 
ضربت لنگه كفش، لاحسابش هم از راه رسيده، و جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده و حقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
 
شوهر و نوكر و بد بخت و فلک دركارند
تا تو پولی به کف آوري و ماشين بخري
شوهرت با كت و شلوار پر از وصله بود
شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 20:1  توسط علیرضا  | 

اس ام اس سیزده بدر

سلام عزيزم جون سیزده کجا میرین؟اگه میشه بیا با هم بریم.

اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت

.

.

تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش
اس ام اس سیزده بدر
........................................................

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر
دعوت میشود ضمن خویشتن داری
از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند.

.

.

سازمان حمایت از محیط زیست
اس ام اس سیزده بدر
........................................................

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

.

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده
اس ام اس سیزده بدر
........................................................

با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی!
دستگاه "سبزه گره زنی" با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه،
پیش فروش می شود
اس ام اس سیزده بدر
........................................................

از غظنفر می پرسن ۱۲ فروردین چه روزیه ؟
میگه روزی که میریم برای ۱۳ بدر جا می گیریم
اس ام اس سیزده بدر
........................................................

تو رو خدا فردا جایی قرار نزار میخوام سیزده رو فقط با تو باشم

آخه بدون تو اصلا صفا نداره

.

.

اینم از دروغ سیزده من
اس ام اس سیزده بدر
........................................................

//////& //////...

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم...

........................................................

پیامک های تبریک سیزده به در سال 1389

 

جشنواره ی بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه : یه سیم کارت بخر 13 تا مجانی ببر (ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیمکارت ها ایرانسل)
.......................................................
دلم واسه سیزده بدر میسوزه....
میدونی چرا؟؟؟
همه بهش میگن نحس!
بیچاره ها خبر ندارن که تو دست 13 بدر رو از پشت بستی
.......................................................
جون هرکی میپرستی پاشو بریم بیرون
خواهش میکنم
آخه پارسال خونه نشستی چه خیری دیدی؟
پارسال نحسی سیزده گرفتت گوسفند شدی... امسال گوساله نشی شانس آوردیم!
.......................................................

الهی قربونت برم که انقدر نازی...مثل سبزه ی عید میمونی
.
.
.
انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی
.
.
.
به هر صورت سکه دو رو داره
.......................................................
کاش چهارشنبه سوری رو با 13 بدر یکی میکردن....فکرشو بکن تو 13 به در چه امکانات خوبی فراهم میشه....
فکرشو بکن منفجر کردن کل دوستات با یه نارنجک چقدر راحته....
فکرشو بکن....
از طرف یک بیمار روانی!
.......................................................
میخواستم بهت بگم مثل سبزه ی عید میمونی
دیدم حرف بیراهیه....
.
.
.
آخه این 13 روز انقدر خوردی که یه گاو کامل شدی
.......................................................

یه آرزو بکن:  -->///////
.
.
.
حالا یه سبزه گره بزن
.......................................................

یارو  زنش سبزه بوده، سيزده به در ميندازتش بيرون !
.......................................................

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !
.......................................................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 13:43  توسط علیرضا  | 

اس ام اس نوروز

مي‌دونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنيدن اين جمله کليشه اي بهم مي خوره.

پس سال نو مبارک!

 

 

ورود به اين عيد سعيد باستاني بنا به دلايل فني براي شما مسدود مي باشد. لطفا اصرار نفرماييد!

عيد شما مبارک

 

 

هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز، نوروزتان امروز، امروزتان ديروز، ديروزتان پيروز، پيروزتان هر روز، اسگول شدي امروز!

 

 

e

... ei

... eid

... eide

... eidele ghafel

... didi sale 87 ham tamoom shod?

 

 

سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهني

 

 

با توجه به گران شدن نرخ sms پيشاپيش نوروز 88، 89، تولدت، تولدم، پيوندتان و قدم نورسيده مبارک.نور به قبرت بباره

 

 

باتبريک سال نو

عاقبت زمستان رفت و رو سياهيش براي ما موند

..

...

....

....

حاجي فيرو

 

 

سلام، ببخشيد اين موقع شب بيدارت كردم.

.

.

.

خواستم يادآوري كنم: سال نو شده.

.

.

.

. كم‌كم بايد از خواب زمستوني بيدار بشي

 

 

آلبرت انيشتين، زکرياي رازي، اسحاق نيوتن، پروفسور حسابي، من و ساير دانشمندان، سال خوشي را براي شما آرزومنديم

 

 

اگر به تيپ خود اهميت ميدهيد

اگر به دنبال لباس زيبا براي عيد هستيد

اگر شيک پوشي را دوست داريد...

با ما تماس بگيريد.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

صنف پالان دوزان پايتخت

 

 

اين اس ام اس رو تا....روز ديگه نخون

.

.

.

.

.

.

. چيه؟؟ فکر کردي ميخوام عيدو تبريک بگم؟؟

يادت باشه اولين کسي بودم که سال۸۸ سرکارت گذاشتم

 

 

ميتونم خواهش کنم سال تحويل بياي خونه ما؟

آخه سبزه خوشگل تر از تو پيدا نکردم

 

 

باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه آمد آن روز باراني گفت كه آمد روز عيد گفت هر لحظه تنها مانده در اين شب رويايي گفت كه شايد دل عيد شده اسير باز بهار آمد در اين خانه ي تنهاي ما همه گفتيم عيد آمد بوي بهار آمد(ببخشيد كه كمي گيج شديم منظور همان عيد شما مبارك است

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت  ... دوستت دارم

 

سال نو با تو شوق شكفتنه
حرف عاشقي و از تو گفتنه
نفساي گرمتو شنفتنه
در كنارت توي رويا موندنه

 

 

 

 

سلامت

سعادت

سیادت

سُرور

سَروری

سبزی

و سَرزندگی

هفت سین سفره ی زندگیتان باد

 

 

ای کاش علم اونقدر پیشرفت کرده بود

که از طریق  sms   یه دسته گل سرخ برات می فرستادم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:31  توسط علیرضا  | 

دلیل قانع کننده

 مرد ميانسالي وارد فروشگاه اتومبيل شد. ب ‌ام ‌و آخرين مدلي را ديده و پسنديده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبيل تندروي خود شد و از فروشگاه بيرون آمد.

 

قدري راند و از شتاب اتومبيل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدري بر سرعت اتومبيل افزود. کروکي اتومبيل را پايين داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بيشتري ببرد. چند شاخ مو بر بالاي سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به اين سوي و آن سوي مي‌رفت. پاي را بر پدال گاز فشرد و اتومبيل گويي پرنده‌اي بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کيلومتر در ساعت رسيد.

 

مرد به اوج هيجان رسيده بود. نگاهي به آينه انداخت. ديد اتومبيل پليس به سرعت در پي او مي‌آيد و چراغ گردانش را روشن کرده و صداي آژيرش را نيز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکي مردد ماند که از سرعت بکاهد يا فرار را بر قرار ترجيح دهد.

 

لختي انديشيد. سپس براي آن که قدرت و سرعت اتومبيلش را بيازمايد يا به رخ پليس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسيد و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست که پليس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه مي‌شود که در اين سن و سال با اين سرعت مي
رانم؟ باشد که بايستم تا او بيايد و بدانم چه مي‌خواهد."

از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ايستاد تا پليس برسد. اتومبيل پليس آمد و پشت سرش توقف کرد...

 

افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقيقه ديگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به مرخصي بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهي نكردي و وقتي منو پشت سرت ديدي سرعتت رو بيشتر و بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردي. تنها اگر دليلي قانع‌کننده داشته باشي که چرا به اين سرعت مي‌راندي، مي‌گذارم بروي."

مرد ميانسال نگاهي به افسر کرد و گفت:  "مي‌دوني، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با يک افسر پليس فرار کرد. وقتي شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم  تصور کردم داري اونو برمي‌گردوني!"

 

افسر خنديد و گفت: "روز خوبي داشته باشيد، آقا!" و برگشت سوار اتومبيلش شد و رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 7:8  توسط علیرضا  | 

تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود...

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه  بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1. دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2.  هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3.  یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جانبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد...

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود !!!

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است ...!

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1.     همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2.     این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3.     هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 

 

سخن روز :  تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد! (ضرب‌المثل ولزی)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 16:1  توسط علیرضا  | 

امپراطور يونان به کوروش بزرگ گفت:
ما براي شرف ميجنگيم شما براي پول
کوروش کبیر پاسخ داد :
هرکس براي نداشته هايش ميجنگد

ثروت کورش
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 13:14  توسط علیرضا  | 

خر دردمند و گرگ نعلبند

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که "يک عمر براي اين
بي انصافها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان
مي سپارند و مي روند". خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد"اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار
مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود". نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما
نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:"اي سالار درندگان، سلام".
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:"سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟" خر گفت: "نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم".
گرگ پرسيد:"خواهش؟ چه خواهشي؟"
خر گفت:"ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري."
گرگ گفت:"خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف".
خر گفت:"صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!"
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:"عجب خري هستي!"
خر گفت:"عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!"
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:"اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟"
گرگ گفت:"شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم."
روباه گفت:"خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟"
گرگ گفت:"هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد،کار من سلاخي و قصابي بود،زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!"

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 14:49  توسط علیرضا  | 

کمی نبوغ به خرج دهید!!!!

در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد:

شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطي خالي است .

بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي ، و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد .

مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :

پايش ( مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايكس

بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد .

سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.

نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ، مشكلي مشابه نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :

تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بندي تا قوطی خالی را باد ببرد !!!


هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.

آلبرت انشتین

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 14:34  توسط علیرضا  | 

چت با همسر

شوهر: سلام،من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟

شوهر: Bad command or File name
...
زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم!

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel

زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch

زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default

زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.

شوهر: Hard Disk Full

زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟

شوهر: Unknown Virus Detected

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error

زن: و رابطه تو با رئيست؟

شوهر: The only User with Write Permission

زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters

زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed

زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 16:56  توسط علیرضا  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .........laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد



****************


وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.
(چارلي چاپلين)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 13:47  توسط علیرضا  | 

قوانین مورفی

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:
اگربهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:29  توسط علیرضا  | 

بازاريابي و تجارت اينترنتي

ایران سی ان تجمع بازاریاب های حرفه ای و یک بازار مجازی بزرگ می باشد که در آن روزانه محصولاتی ویژه، خرید و فروش می شود. بنابراین شما می توانید در سایت ایران سی ان به خرید یا فروش و یا بازاریابی محصولات گوناگون بپردازید. ایران سی ان برای شما و در خدمت شماست.

جهت عضويت رايگان در اين سايت اينجا كليك كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 13:49  توسط علیرضا  | 

فرق بين مدير و مهندس

مردی سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض  جغرافیایی " ۴۱'۲۱ﹾ  ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار :  شما باید مهندس باشید
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار :  چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین :  شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار :  بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین :  چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 11:16  توسط علیرضا  | 

تفسیر فلسفی سوسن خانوم

سوسن خانوم بدون شک بیش از موزیکی چند دقیقه ایست تا بواسطه آن بالا و پایین پریده و بهانه ای برای ... مهمانی های آخر هفته در دست داشته باشیم. این اثر حرف های بسیاری برای گفتن داشته که همگی ریشه در فرهنگ وآداب و سنن ما ایرانیان دارند و برای تک تک ما قابل لمس می باشند. یکی از عمده ترین دلایل موفقیت سوسن خانوم رابطه ذهنی است که این کلیپ با بیننده اش بر قرار ساخته و او را در موقعیتی هایی قرار میدهد که حس هم خویش پنداری را به راحتی در او القا میکند. در این کلیپ میبینیم: 

۱. علی رغم اصرار سه جوان رعنا مبنی بر "نگو نه نمیشه" و "نگو نمیخوام" از ابتدا تا انتها، همچنان سوسن خانوم بر تکرار "نه نمیشه" و "نه نمیخوام" اصرار بی مورد ورزیده و با مخالفت بی تامل با هر آنچه میشنود یک تنه نقش منفی داستان را به دوش میکشد. کاری که جز از عهده یک دختر ایرانی بر نمی آید.

۲. کبوتر، گل سرخ و دستبند طلا و اصولاً هر آنچه بر طبق اصول باید قلب دختری را تکان دهد بر او بی اثر بوده و حتی نسبت به پس زدن هدایا که بر خلاف تمامی آموزه های اخلاقی - انسانی است واهمه ای از خود نشان نمیدهد.

۳. آنچه بیننده پیوسته در دستان سوسن خانوم میبیند گوشی موبایل او بوده و اصرار بی مورد سوسن خانوم به در دست داشتن این گوشی در حالیست که در تمامی این مدت هیچگونه SMS یا تماس تلفنی برای ایشان زده نمی شود و اینگونه به نظر میرسد که صرفاً به استفاده ابزاری از آن برای چُسی آمدن در برابر دیده دیگران میپردازد که این پوچی فطری دختران نیز خود خالی از تامل نیست.

۴. نیت پاک قهرمانان اصلی داستان را در تمامی قسمت های "حرف بزنم با باباتون" و "میخوام بشم من دومادتون" موج میزند و روح جوانمردی را در سراسر کلیپ میدمد که این پایبندی به اصول اخلاقی و عرفی کوچکترین اهمیتی برای سوسن خانوم نداشته و برای لحظه ای هم پاسخ منفی او را در رد این خواسته به تعویق نمی اندازد.

۵. به نظر میرسد جوان گارسون که سینی حاوی انواع گیلاس را در دست دارد از قانون مستی و راستی تبعیت کرده و یکباره زبان به بیان تمامی آمال و آرزوهای خود در ارتباط با سوسن خانوم می گشاید. اینکه فارغ از سوسن یا اعظم بودن، نهایت امر هر زنی جوجه کشی و پوشیدن دامن کوتاه و در دست داشتن سوزن برای دوختن شلوار گل گلی کشی آقای خونه است واقعیت کلیدی و انکار ناپذیری است که دیر یا زود هر زنی با آن مواجه خواهد شد.

۶. استفاده به جا از عنصر شتر بر هر چه تاثیر گذارتر بودن این کلیپ افزوده است. گویی ارتباط ظریف میان سوسن خانوم و عشوه های شتری اش که به گونه ای جز لاینفک دختران ایرانی است جز با استفاده مستقیم از شتر امکان پذیر نمی نمود و اینگونه به نظر می رسد که کارگردان کلیپ در آخرین دقایق آن سعی داشته است تا نقطه عطفی اگرچه دیرهنگام اما موثر در ارسال پیام به بیننده به کار بندد.

۷. مطمئناً فضاهای خاص کلیپ نیز حرف هایی برای گفتن دارند. نمای پایانی کلیپ که بیابانی خشک و بی آب و علف را به تصویر میکشد می توان به عنوان فلش بک از روزگار مدرن به عصر بیابان نشینی در نظر گرفت که دلالت بر حکایت سوسن خانوم و کلاً تمامی خانوم ها داشته و می گوید این داستان نیز صرفاً روایتی امروزی از آنچه بوده است که پیش از این نیز همواره جریان داشته است. دیگر تعبیری که می توان از نمای آخر کلیپ داشت این است که تمامی هر آنچه از ناز کردن ها و ناز کشیدن های جاری در کلیپ می بینیم چیزی جز توهمات سوسن خانوم و دیگر دختران نبوده که نهایتاً به پایان رسیده و به بیننده اینگونه نهیب می زند که عاقبت تمام عشوه گری ها و خود ... کردن ها چیزی جز نیستی و نابودی نبوده و عاقبت این نوع افاده های پوچ جز جهنمی خشک و سوزان نخواهد بود.

۸. نهایتا می توان اینگونه نتیجه گرفت که سوسن خانوم آیینه تمام قد دختران ایرانی است که در قالب روایتی سه دقیقه و چهل ثانیه ای و به زبان هر چه ساده تر پرده از راز زبان نفهم بودن دختر جماعت در این دیار برداشته و لاجرم بر دل می شیند.

پ.ن: کاری درمورد این تفسیر و تاویل نداشته باشید و فقط بخوانید و لذت ببرید و بعد از خواندن نیز سعی کنید از هرگونه داوری بپرهیزید. این فقط یک نوشته ساده است که اگر هنر داشته باشید می توانید رگه هایی از فلسفه زندگی معاصر را در لابلای آن پیدا کنید .همین!

برای دانلود موزیک و موزیک ویدیوی "سوسن خانوم"کلیک کنید.

برای مشاهده لیریک "سوسن خانوم" کلیک کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 16:58  توسط علیرضا  | 

سگ باهوش


قصاب با ديدن سگى که به طرف مغازه‌اش نزديک مى‌شد حرکتى کرد که دورش کند اما کاغذى را در دهان سگ ديد. کاغذ را گرفت. روى کاغذ نوشته بود « لطفا ۱۲ سوسيس و يک ران گوشت بدين». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه‌اى گذاشت و در دهان سگ گذاشت.. سگ هم کيسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفى وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و به‌دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشى رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهى به تابلو حرکت اتوبوس‌ها کرد و ايستاد. قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند..
اتوبوس آمد، سگ جلوى اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ايستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدى آمد دوباره شماره آن را بررسی کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالى که دهانش از حيرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بيرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خيابان سگ روى پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه‌اى رسيد. گوشت را روى پله گذاشت و کمى عقب رفت و خودش را به در کوبيد. اين کار را بازم تکرار کرد اما کسى در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روى ديوارى باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت.
مردى در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد: چه کار مى‌کنى ديوانه؟ اين سگ يک نابغه است. اين باهوش‌ترين سگى هست که من تا به‌حال ديده‌ام.
مرد نگاهى به قصاب کرد و گقت: تو به اين ميگى باهوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مى‌کنه!

نتيجه اخلاقى
اول اين که مردم هرگز از چيزهايى که دارند راضى نخواهند بود.
و دوم اين که چيزى که شما آن را بى‌ارزش مى‌دانيد به طور قطع براى کسانى ديگر ارزشمند و غنيمت است.
سوم اين که بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است.
پس سعى کنيم ارزش واقعى هر چيزى را درک کنيم و مهم‌تر اين که قدر داشته‌هايمان را بدانيم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 11:23  توسط علیرضا  | 

مردی که در چاله افتاد...

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

 

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

  

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

 

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

 یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

جمله روز :  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند . جرج برناردشاو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:33  توسط علیرضا  | 

مرد عاشق تا وقتي ازدواج نكرده نا تمام است

وقتي كه ازدواج كرد كارش تمام است

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

مرد: زن! تو چرا رفتي باز سه دست لباس نو خريدي، آخه نمي گي من از كجا پولشو بيارم؟

زن: عزيزم، مي دوني من اصلاً آدم فضولي نيستم!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

قبض موبايل شما به مدت 4 ماه پرداخت خواهد شد ( سازمان حمايت از بچه خوشگلا)‌

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

زن: عزيزم! يادته روز خواستگاري وقتي ازت پرسيدم چرا مي خواي با من ازدواج كني، چي گفتي؟

 

 شوهر: آره، خوب يادمه، گفتم: مي خواهم يك نفر را در زندگي خوشبخت كنم.

 

 زن: خوب، پس چي شد؟

 

 شوهر: خوب، خوشبخت كردم ديگه.

 

زن: كيو خوشبخت كردي؟

 

شوهر: همون بيچاره اي رو كه ممكن بود با تو ازدواج كنه

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

دوست دختر طرف بهش ميگه اگه مي خواهي زنت بشم بايد خيلي خرجم كني

طرف هم از فرداش شروع مي كنه به خر جمع كردن !!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

زين پس به جاي واژه ي زشت اينترنت ، معادل فارسي آن ، فيلترنت را به كار بريد

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

طرف ميره دستشويي هرچي زور زد آروغ ميزد

به خودش ميگه : نكنه برعكس نشستم !!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

يك روز طرف ميره در خونه دوستش و هر چي در ميزنه كسي درو باز نميكنه با خودش ميگه فكر كنم در خرابه بهتره زنگ بزنم

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

به طرف ميگن مبارك باشه ازدواج كردي. ميگه دائمي نيست اعتباريه !!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

اگه گفتي اون چيه كه هر چي پسرا ميبرن جلوتر دخترا بيشتر جيغ ميزنن

.

 

.

.

سوسك !

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

سه نفر ميميرن . خدا گفت اولي بره بهشت . دومي بره جهنم .. سومي بره طويله

پرسيدن چرا ؟

خدا گفت :اولي زن داشت دنيا براش جهنم بود . دومي مجرد بود ، دنيا براش بهشت بود . سومي زنش مرد ولي خاك بر سر بعدش رفت يه زن ديگه گرفت

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

از دست زمانه تير بايد بخوري

دائم غم ناگزير بايد بخوري

صد مرتبه گفتم عاشقي كار تو نيست

بچه تو هنوز شير بايد بخوري

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

طرف قاضي ميشه ، يكي ميره پيشش ميگه من از همسايه ام شكايت دارم ، به من گفته … نخور

طرف هم ميگه : غلط كرده ، برو بخور .به كسي چه مربوطه ؟!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

طرف توي آتيش سوزي ميميره

پزشكان اعلام مي كنن %10 سوختگي ، %90 كوفتگي !!!

ميرن تحقيق مي كنن مي بينن دوستاش آتيشو با بيل خاموش كردن !!!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

شنيدم تو 3 ساعت 3 كيلو لاغر كردي ، اي ناقلا ! دماغتو عمل كردي !؟

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

طرف همش دعا مي كرده بچه دار شه يه شب جبرئيل مياد تو خوابش ميگه عوض اينهمه دعا برو زن بگير

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:1  توسط علیرضا  | 

نظر سنجی

در پی حوادث عدیده و ندیده هواپیمایی ایران که خبراتش به همراه اثراتش از دور و نزدیک بر همگان رسیده و با شنیدنش رنگ از رخسار پریده ، بدینوسیله سازمان هواپیما رانی کشور بیانیه و نظر سنجی را به شرح زیر به سمع نظر رسانیده و تقاضا نموده است اجالتا" و عجالتا" و صراحتا" و شرافتا" و قضاوتا" با صلابتا" و کراهتا" و فجاهتا" چه کتابتا" چه شفاهتا" آن را تکمیل و در جهت اصلاح امور به این سازمان ارجاع دهید .

 

سوال بدین صورت بیان شده است :

 

برای جلوگیری از حوادث غیر مترقبه و کاهش تلفات ، کدامیک از موارد زیر را پیشنهاد میکنید ؟

 

  -         نصب سرعت گیر در آسمان و باند فرودگاه .

 

-     استفاده از کنترل نا محسوس در آسمانهای کشور و بکاربردن موارد بازدارنده از قبیل جریمه های سنگین برای خلبانان متخلف ، قفل بال جهت بالهای جلو و باله های عقب و متعاقبا" خواباندن در پارکینگ ، استفاده از  دوربینهای تخمین سرعت با قابلیت عکس برداری از خلبان و کمک خلبان ، مرغ دریایی * .

 

  ( * کاربرد مرغ دریایی زمانی است که ماموران قادر به متوقف نمودن هواپیما نباشند و برای ممانعت و جلوگیری از سرعت بالای آن ، مرغ را به داخل موتور هواپیما انداخته و آن را سریعا" از کار براندازانند . )

 

-         مسطح کردن و تعمیر چاله ها و چوله های آسمانی .

 

-         استفاده از لاستیک تیوبلس و ترمز ABS  و تجهیز هواپیما به ایر بگ  .

 

-         الزام در استفاده از کمربند ایمنی برای کلیه سرنشینان .

 

-         قابلیت Eject  ( خروج اضطراری ) برای تک تک سرنشینان . ( تصور کن )

 

-         ترمز اضطراری .

 

-         نصب تابلو و شبرنگ در راههای هوایی .

 

-         استقرار ایستگاههای سیار 110 ، اورژانس ، آتش نشانی و هلال احمر در مسیر .

 

-         مسطح کردن تمام سطوح ناهموار از قبیل کوهها ، دیوارها ، آپارتمانها ، طبقات بالای پیلوت و غیره  در شعاع 200 کیلومتری مسیر پروازها .

 

-         ایجاد باندهای فراوان جهت خروج اضطراری در اقصی نقاط .

 

-         استفاده از خلبانهای کارآزموده با شرایط زیر : دارای گواهینامه پایه یک ، مودب و بدون پرخاش ، حرف شنو و چشم گو ، نمره چشم کمتر از 4 درجه آستیگمات ، توانایی رانندگی در 20 ساعت از شبانه روز بدون وقفه ، توانایی کنترل هواپیماهای اسقاطی و از رده خارج ، تسلط به زبان روسی ، با شهامت و شهادت طلب و ...

 

-         حذف جعبه سیاه از سیستم هواپیما به دلیل زود گم شدن و هرگز یافت نشدن  آن.

 

-         سفید کردن جعبه سیاه هواپیما به منظور پیدا شدن آن .

 

-         تعویض مدیر عامل ایران خودرو به دلیل نقص در سیستم سوخت رسانی هواپیما .

 

-         رمز گذاری کارت سوخت هواپیما به دلیل صرفه جویی و اصلاح در مصرف سوخت .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:53  توسط علیرضا  | 

این هم یک راه بسیار ساده که بدونید در سال 2009 هستید و دنیا چه پیشرفتی کرده !

این هم یک راه بسیار ساده که بدونید در سال 2009 هستید و دنیا چه پیشرفتی کرده !

 اگر فکر میکنید نه خودتون امتحان کنید ....!

 (به این زبون درازی منم ~>  <~ اصلا کاری نداشته باشید! )

  

چطوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟

  

1 - یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن !

 

 2 - واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته !

 

3 - رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه!

 4 - ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل !

 

5 - هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره !

 

6 - وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی ، استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری...، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی !!!

 

 8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنته !

  

9 -اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره !

 

10 - الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه !

 

 11 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالا حتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی !!

 

 12 - دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی...، خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی.

 

 13 - مطمئنم اگر این ایمیل رو ادامه بدم میخواین این موهای سیخیده منو تک تک بکنید و قیچی کنید !!!

 

پس ...

 .....

 ....

 ...

 ..

 .

  سال 2009 یا همون 88 خودمون خوش بگذره  !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:3  توسط علیرضا  | 

همه چیز اون طور که به نظر می رسه نیست

 

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه، ولی به هر کسی نمی ده!
خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو می داد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم کردن تبلیغات نبود...
احساس کردم فکر می کنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدمهای باکلاس و شیک پوش و با شخصیت می ده! از کنجکاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با کلاس راجع به من چه خواهد بود؟! آیا منو تائید می کنه؟!
کفشهامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و کفشم برق بزنه! شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل می ده...؟!
همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید"
قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی که بهش نشون بده گفتم: ا ِ، آهان، خوب چرا من؟ من که حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب، باشه، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!" کاغذ روگرفتم...
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک تولدی که دست یک آقای میانسال بود! وایسادم وبا ولع تمام به کاغذ نگاه کردم، نوشته بود:


به پایین صفحه مراجعه کنید!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:58  توسط علیرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر